تبلیغات
سرگرمی
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .

نظرسنجی
آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ

لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما


لوگوی دوستان

آمار وبلاگ
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه وضعیت یاهو

دوشنبه 11 شهریور 1387
آخـــــریـــــن نــــــــگاه

نخستین پیوند قلب در اوایل دهه چهل، به وسیله دكتر كریستین بارنارد، در شهر «كیپ تاون» آفریقاى جنوبى انجام شد و جهانیان بویژه محافل پزشكى دنیا را به شگفتى و تحسین وا داشت. آن زمان در آفریقاى جنوبى در حالى كه یك اقلیت سفید پوست مهاجر یا به قرارى حكومت نژاد پرستانه با به كار بردن وحشیانه ترین شویه ها، اكثریت چند میلیون سیاهان بومى را از ابتدایى ترین حقوق انسانى محروم كرده بودند. دكتر بارنارد این جراح چشم سبز، سفید پوست با پیوند قلب مرده اى به سینه یك بیمار سیاه پوست نشان داد قلب هاى همه انسان ها به یك سان مى تپد و مى تواند عواطف و احساسات پاك بشرى را میان آنان با هر رنگ و نژادى بهم پیوند دهد. این پیوند بى نظیر سبب شد، شبكه هاى تلویزیونى، مطبوعات و محافل پزشكى به ستایش از دكتر بارنارد بپردازند و او را به كشورهاى مختلف دعوت كنند. در این میان انتشار خبر سفر دكتر بارنارد به ایران كه به دعوت جراحان كشورمان انجام مى گرفت به عنوان یك رویداد مهم علمى در مطبوعات انعكاس یافت. روزنامه ها و مجلات با چاپ عكس هایى از این جراح اهل آفریقاى جنوبى و انعكاس تیترهاى درشتى به شرح و بسط درباره این سفر تاریخى- علمى پرداختند و محافل پزشكى و سازمان هاى مختلف به تنظیم برنامه هایى براى استقبال از او سرگرم شدند. در این میان روزنامه ها و مجلات نیز به فكر انجام مصاحبه هایى با دكتر بارنارد افتادند و از چند روز قبل از ورود وى به ایران به انتشار گزارش هایى درباره پدیده نو ظهور قلب پرداختند. یك روز كه در تحریریه روزنامه سرگرم كار بودم در میان نامه هاى رسیده، چشمم به نوشته عجیب و شگفت انگیز دختر مسلولى افتاد كه ساكن آسایشگاهى در تهران بود و آخرین ماه هاى زندگى اش را مى گذراند. این دختر در نامه اش چنین نوشته بود:
- من مریم دخترى هجده ساله از خطه گیلان هستم كه به علت بیمارى پیشرفته سل در آسایشگاه بسترى شده ام و پزشكان از معالجه ام قطع امید كرده اند. تا چند ماه پیش با پدرم در یك كلبه ساحلى زندگى مى كردم و جز او كه كارش ماهیگیرى است هیچ كس را در دنیا ندارم. به بیمارى سل مبتلا هستم ، روز به روز چون شمع از درون آب مى شدم بدون آن كه بدانم مرگ در جانم چنگ مى اندازد. سرفه هاى بى امان ریه هایم را پنهانى مى تراشید و با لخته هاى خون از وجودم بیرون مى فرستاد. پدر فقیرم، توانایى خرج سنگین درمانم را نداشت تا این كه یك شب حالم بهم خورد و پدرم شبانه من را به پشت خود نشاند و با پاى پیاده به درمانگاه شهر رساند و به توصیه پزشكان در بیمارستان بسترى ام كردند.
تشخیص دادند بیمارى ام پیشرفته است و به علت از بین رفتن قسمتى از ریه ام باید در آسایشگاه بسترى شوم. اكنون مدت ۴ ماه است در آسایشگاه در میان عده اى از دختران مسلول كه سرنوشتى چون من دارند بسترى شده ام. دیگر براى ما امید درمانى نیست و عمرمان تا پایان سال نمى پاید. هر روز كه از خواب بیدار مى شوم نگاهى از پنجره خوابگاه به كنار باغچه اى مى اندازم تا ببینم امروز تخت كدام یك از دختران را با ماسك اكسیژن به صورت به پاى آن درخت تنومند چنار منتقل كرده اند تا زمان مرگش فرا برسد. من هم به گفته پزشكان بیش از ۶ ماه زنده نخواهم ماند. اكنون نه دلبستگى به این دنیا و نه آشنایى دارم كه به انتظار دیدارش، نگاهم به در خوابگاه باشد. شنیده ام تا هفته دیگر جراحى از آفریقاى جنوبى به كشورمان سفر خواهد كرد كه قلب مرده اى را به بدن یك بیمار پیوند زده و او را به زندگى دوباره اى باز گردانده است.
من در پایان زندگى ام حاضرم قلبم را
در اختیار دكتر بارنارد قرار دهم تا به سینه بیمارى پیوند بزند. به این ترتیب خوشحال مى شوم كه قلبم با تپش در سینه انسان دیگرى به او زندگى دوباره اى ببخشد.
باخواندن نامه این دختر مسلول بغض گلویم را فشرد و اشك از چشمانم سرازیر شد به خودم گفتم چگونه مى توان نجاتش داد. آیا در خارج از كشور پزشكانى هستند كه معالجه اش كنند؟
سردبیر هم تندى نامه مریم را خواند. هیجان زده گفت: باید بروید به سراغ این دختر وعكس و مطلب تهیه كنید. همین امروز، همین حالا راه بیفتید.
عصر یك روز دلنشین بهارى بود كه همراه با عكاس روزنامه به قصد آسایشگاه حركت كردیم. در طول راه، در تنگناى دره هاى سرسبز، درختان گیلاس و سیب را مى دیدم كه غرق در شكوفه، انگار شعله مى كشیدند. هنوز عطر گل هاى وحشى و شكوفه هاى درختان كه در گذر از جاده پرپیچ كوهستانى، سرمستم كرد، در ذهنم باقى مانده است. در ارتفاع كوهستان به باغ آسایشگاه رسیدیم و وارد ساختمان شدیم، پیش از حركت در تماس با مدیر آسایشگاه قرار گذاشته بودیم، جمعى از دختران مسلول را كه عمرى چند ماهه دارند، ملاقات كنیم. لحظاتى بعد مدیر آسایشگاه به دخترى اشاره كرد و گفت:
- مریم فرستنده نامه به روزنامه شما است.
در راه خیال مى كردم با دختر بیمارى روبه رو خواهم شد كه چهره اى زرد تر دارد و چشمان كم فروغش در گودى كاسه ها بى فروغ است. اما دخترى مى دیدم با صورتى مهتابى و زیبا كه گونه هایش به رنگ شكوفه هاى صورتى بود. به یاد شمایل مقدسى افتادم كه در آن فرشتگانى با بال هاى سفید، دور سر یك قدیس به پرواز در آمدند، انگار یكى از همین فرشتگان زیبا بود كه در برابرم ایستاده بود و با لبخند محزونى نگاهم مى كرد. یكى از پزشكان كه متوجه تصمیم شده بود آهسته در گوشم گفت: حداكثر ممكن است تا ۶ ماه زنده بماند. بیمارى سل قسمتى از ریه اش را از بین برده كه در ایران نمى شود ترمیمش كرد.
- مى شود در خارج ازكشور معالجه اش كرد آقاى دكتر؟
پزشك معالج جواب داد:
- امكانش هست.
با مریم گفت وگویى كردم و عكس هایى از او گرفتم و درباره عطر شكوفه هاى بهارى كه در پیچ و خم جاده پراكنده بود غرق صحبت شدیم. چاپ عكس مریم در صفحه اول روزنامه با عنوان دخترى كه مى خواهد قلب خود را به دكتر بارنارد اهدا كند به عنوان جالب ترین موضوع، عواطف انسانى جامعه را نسبت به این دختر در آستانه مرگ برانگیخت. خبر ماجراى اهداى قلب مریم به جراح، وقتى به سرعت به آفریقاى جنوبى رسید، چنان اثرى در میان قشرهاى مردم پدید آمد كه گزارشگران تلویزیونى و خبرنگاران و عكاسان، مطبوعات داخلى و خارجى به دیدار دختر مسلول گیلانى مى شتافتند تا درباره او گزارش هایى تهیه كنند.
در مدت یك هفته اى كه تا آمدن دكتر بارنارد به ایران باقى مانده بود، هرروز گروه هاى مردمى، كاركنان سازمان ها و نهادها، اعضاى انجمن هاى مختلف زنان و دختران دانش آموز از مدارس تهران هر روز از صبح تا غروب با خودرو هاى شخصى و اتوبوس ها با در دست داشتن پلاكاردهایى روانه آسایشگاه زنان مى شدند تا به تجلیل و ستایش از دختر گیلانى بپردازند. از سویى همه تلفن هاى روزنامه بى امان زنگ مى زد و مرد و زن گاه باگریه و بغض گلو مى گفتند: نگذارید مریم بمیرد و نجاتش بدهید. برخى افراد سودجو و فرصت طلبى هم بودند كه به فكر به دست آوردن شهرت و موقعیت اجتماعى و اقتصادى از وجود این دختر بیمار مى افتادند. مدیران برخى از شركت ها، صاحبان مؤسسات تجارى خانم هایى از طبقات اعیان كه براى خودنمایى و جاه طلبى، سازمان هاى نیكوكارى به راه انداخته بودند و سرانجام، زنانى كه مدارس خصوصى را اداره مى كردند به خاطر خودنمایى و تبلیغ براى مؤسسات زیر نظر خود، گروه هایى از زنان و مردان و دختران دانش آموز را به رفتن به آسایشگاه به راه مى انداختند و با اجراى نطق هایى، آمادگى خود را براى تأمین هزینه معالجه مریم در خارج از كشور اعلام مى كردند. در این میان مى دانستم كه در پایان سفر دكتر بارنارد تب نمایش هاى آنان نیز فروكش خواهد كرد و من در تلاش بودم با استفاده از فرصت هاى به دست آمده ترتیب سفر مریم را به آلمان بدهم. چون توانسته بودم با ارسال مدارك پزشكى این دختر به آلمان جواب مثبت یك مركز پزشكى آن كشور را براى معالجه و نجات او دریافت كنم.
در جریان این تلاش مریم به خاطر حضور اجبارى در مراسم مختلف كه از طرف مقام ها براى شهرت و محبوبیت خودشان ترتیب مى یافتند روز به روز فرسوده تر و ناتوان تر مى شد. سرانجام دكتر بارنارد به ایران آمد و از احساسات پاك مریم قدردانى كرد و سلامتى او را از خدا خواستار شد. پس از رفتن دكتر بارنارد، مریم ماند و تن رنجور و بیمار او. همه آنانى كه از وجود مریم بشدت به موفقیت هاى اجتماعى و اقتصادى رسیده بودند صحنه را خالى كردند و او را تنها گذاشتند. تصمیم گرفتم با تلاش مضاعف بتوانم هرچه زودتر او را روانه آلمان كنم. اما درهاى اتاق مقام هاى وزارت بهدارى همه به رویم بسته شد. قرار شد كمیسیون پزشكى در وزارت بهداشت تشكیل شود تا نظر بدهند آیا این دختر براى معالجه ضرورت دارد كه به سفر خارج از كشور برود یا نه. در این راه سنگ اندازى ها از طرف برخى مقام هاى پزشكى شروع شد و دربرابر اصرار من براى سفر مریم به آلمان بهانه هاى مختلف مى آوردند كه اگر این دختر براى معالجه به آلمان سفر كند به حیثیت پزشكى ایران لطمه وارد مى شود و همه خواهند گفت پزشكان ایرانى تخصص لازم را براى معالجه بیمار ندارند و من در به در به اتاق هاى مقام ها سر مى كشیدم و با خواهش و التماس از آنان اجازه سفر مریم را تقاضا مى كردم ولى نتیجه اى نمى گرفتم. آن ها حاضر نشدند مخارج سفر و مداواى مریم را پرداخت كنند. تصمیم گرفتم با طرح موضوع در روزنامه مردم را به یارى بخواهم و شماره حساب بانكى به نام دختر بیمار در بانك باز كنم تا مردم نیكوكار كمك كنند. این اقدام ها سبب شد كه نیكوكاران پول قابل توجهى به حساب واریز كنند. مقام هاى وزارت بهداشت نیز وادار شدند كه اجازه سفر بدهند. اما چنین موافقتى مدت یك ماه طول كشید تا این كه با خبر شدم حال مریم وخیم شده است. روزى كه توانستم اجازه شوراى پزشكى را براى اعزام دختر به آلمان دریافت كنم بلیت هواپیما برایش خریدم و به سرعت روانه آسایشگاه شدم تا او را به فرودگاه مهرآباد ببرم. پس از ورود به باغ آسایشگاه وقتى مى خواستم از پله هاى ساختمان بالا بروم چشمم به مریم افتاد كه تختش را زیر آن درخت تناور چنار گذاشته بودند و ماسك اكسیژن به صورتش بود. وقتى مرا دید چنان نگاهى به من انداخت كه سراپا لرزیدم. در چشم هایش مى خواندم كه: «دیدى چه دیر شد آقاى خبرنگار؟» از دیدن چشم هایش كه با تضرع به من دوخته بود به گریه افتادم واشك ریزان و فریاد زنان از پله ها بالا دویدم. در راهرو وقتى با رئیس آسایشگاه روبه رو شدم سراپا مى لرزیدم. با گریه فریاد زدم: آمده ام ببرمش فرودگاه، نگذارید بمیرد. با تأسف سرى جنباند و گفت: دیگر دیر شده. متأسفم.

نوشته شده توسط علی ساعت 01:09 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

دوشنبه 11 شهریور 1387
دوست داشتن

امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سكوت سپید كاغذها
پنجه هایم جرقه میكارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیكرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
كه همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر كردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سكر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
كس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم  , تو , پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
كی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
كاش یارای گفتنم باشد
بس كه لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دریا ها
بس كه لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبك سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
كه همین دوست داشتن زیباست

نوشته شده توسط علی ساعت 01:09 ق.ظ موضوع مطلب :‌ شعر ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

دوشنبه 4 شهریور 1387
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!
     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

نوشته شده توسط علی ساعت 09:08 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 2 شهریور 1387
یک قابلمه پر از عشــــــق

جوانک خوش تیپ از اینکه قابلمه پیرمرد به پایش خورده و یک خط منحنی از جنس گرد و خاک روی شلوارش رسم کرده بود، کلی ناراحت شد. صورتش را که تازه اصلاح کرده بود، در هم کشید و یک نوچ پرمحتوا از غنچه لبانش بیرون داد.
تا سرحد امکان خودم را عقب کشیدم. روی شانه اش زدم و گفتم: «داداش بیا عقب این بابا راحت باشه»
از وسط دو تا دستم که مثل گوشت قربانی به میله وسط ماشین آویزانم کرده بود، گردن کشیدم و نگاهش کردم.
پیرمردی 70 – 75 ساله ، با کت خاکستری با بافتی درشت و ضخیم ، شلوار مشکی اش از گشادی گریه می کرد و با تمسک به کمربند پوسیده ای ، دست و پا زنان خودش را به پیرزن چسبانده بود.
با خودم فکر کردم و گفتم شاید می خواهد از جایی نذری بگیرند !  

به نظرم قابلمه دو نفره بود .   اما قیافه شان به این کارها نمی خورد .   تازه محرم و صفر هم تمام شده بود .
پیش خودم محاکمه اش کردم . «حالا به هر علتی که این قابلمه خالی رو دست گرفتی پس چرا پلاستیکش آن قدر خاکی و کثیفه ؟!
یعنی یک مشمای سالم تر گیرت نیومد که این طوری شلوار مردمو کثیف نکنی ؟!»
شاید چیزی توی قابلمه دارند ؟! اما قابلمه توی پلاستیک یک ور شده بود .   اگر چیزی توش بود از سوراخ های پلاستیک بیرون می ریخت .
شاید هم پیدایش کردند ، می خواهند بفروشند به نمکی ؟!   یا شاید هم ترسیدند در اثر تکان های ماشین که آدم را مثل مشک عشایر ایل بختیاری تکان می دهد ، حالشان به هم بخورد ، قابلمه را آورده اند برای مواقع اضطراری !
توی همین فکر بودم که پیرمرد با سرفه ای سینه اش را صاف کرد و گفت : « آقا پیاده می شیم »
مسافرهایی که سر پا ایستاده بودند ، خودشان را عقب می کشیدند . یکی ، دو نفر هم که جلوی در بودند پیاده شدند تا راهی برای پیاده شدن باشد .
پیرمرد ، یک دویست تومانی مچاله شده قرمز را به راننده داد . بعد هم زیر شانه پیرزن را به آرامی گرفت . پیرزن خیلی آرام قدم بر می داشت . پاهایش که بعد از شصت ، هفتاد سال از کشیدن بدنش خسته شده بود ، روی زمین کشیده می شد . مثل اینکه می خواست بماند و راحت روی صندلی   استراحت کند.   شاید هم اگر زبان داشتند به بقیه بدن پیرزن می گفتند : شما بروید ما بعدا می آییم.
به رکاب پله های ماشین که رسیدند پیرمرد دست پیرزن را روی میله آهنی پشت صندلی شاگرد گذاشت و به پیرزن اشاره کرد که میله را نگه دار و خودش پیاده شد.
قابلمه را با دقت تمام روی پله اول ماشین گذاشت و با وسواس آزمایش کرد که لق نزند . بعد هم دستش را به طرف پیرزن دراز کرد تا پیرزن پاهایش را آرام روی قابلمه بگذارد و بعد از روی قابلمه روی پله اول. دو پایش را که روی پله اول گذاشت ، پیرمرد قابلمه را روی زمین گذاشت . دوباره پیرزن پاهایش را آرام روی قابلمه و این بار روی زمین گذاشت.
نمی دانم بقیه مسافران هم احساس من را داشتند یا نه ؟!
پیرمرد و پیرزن یک عمر بود که از قابلمه خورده بودند ، ولی هنوز حتی یک قاشق هم از آن کم نشده بود . این قابلمه شان فقط برای دو نفر غذا جا می گرفت.

نوشته شده توسط علی ساعت 10:08 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 2 شهریور 1387
داستان پادشاه و چهار همسرش

روزی ، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت . او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود . با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار میکرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر میآراست و به او از بهترینها هدیه میکرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست میداشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی میکرد. اما همیشه میترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه میشد، فقط به او اعتماد میکرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک میکرد. همسر اول پادشاه، شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست میداشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع میشد .
روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود میگفت "من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام."
بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهای فاخر کرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه میشوی؟" او جواب داد "به هیچ وجه!" و در حالی که چیز دیگری میگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه میشوی؟" او جواب داد "نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد. بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت "من همیشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارم بودی. اکنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من میآیی؟ او گفت "متأ سفم ، در این مورد نمیتوانم کمکی به تو بکنم، حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزار همراهت بیایم". جواب او همچون گلوله ای از آتش پادشاه را ویران کرد. ناگهان صدایی او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقی نمیکند به کجا روی، با تو میآیم." پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه میکردم .
     در حقیقت، همه ما در زندگی كاری خویش 4 همسر داریم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اینکه تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کرده ایم و به او پرداخته ایم، هنگام ترك سازمان و یا محل خدمت، ما را تنها میگذارد. همسر سوم ما، موقعیت ما است که بعد از ما به دیگران انتقال می یابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقی نمیکند چقدر با هم بوده ایم، بیشترین کاری که میتوانند انجام دهند این است که ما را تا محل بعدی همراهی کنند. همسر اول ما عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشی از آن غفلت مینماییم. در صورتیکه تنها کسی است که همه جا همراهمان است .
همین حالا احیائش کنید، بهبود سازید و مراقبتش كنید.

نوشته شده توسط علی ساعت 12:08 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

جمعه 1 شهریور 1387
داستان مرد آرایشگر

مردی به آرایشگاه رفت تا آرایشگر موهایش را کوتاه کند . آرایشگر که مشغول کار شد طبق عادت همیشگی با مشتری شروع به صحبت کرد . درباره موضوعات گوناگونی صحبت کردند تا موضوع گفتگو به خدا رسید . آرایشگر گفت : من هرگز به خدا اعتقاد ندارم . مشتری پرسید : چرا اینگونه فکر می کنی ؟ آرایشگر گفت : کافی است پایت را از اینجا بیرون بگذاری و به خیابان بروی و دریابی که خدا وجود ندارد . چرا این همه آدم بیمار و فقیر در جهان هست ؟ اگر خدا هست وجود این همه آواره به چه معنی است ؟ دلیل این همه مشکل که مردم دارند چیست ؟
اگر خدا هست پس نباید رنجی وجود داشته باشد . من نمی توانم تصور کنم خدایی که همه را دوست دارد ، اجازه دهد این وضعیت ادامه داشته باشد .
مشتری لحظه ای فکر کرد ولی نخواست جوابش را بدهد که مبادا مشاجره ای در بگیرد .
بعد از اتمام کار وقتی مشتری آرایشگاه را ترک کرد درست همان لحظه مردی را با موهای بسیار بلند و ریش های ژولیده و بسیار کثیف دید. مشتری به آریشگاه برگشت و به آرایشگر گفت : آیا می دانی که در دنیا هرگز آرایشگر وجود ندارد ؟
آرایشگر گفت : چگونه چنین ادعائی می کنی, در حالی که من اینجا هستم و همین چند دقیقه پیش موهای ترا اصلاح کرده ام ؟
مشتری ادامه داد : آرایشگر وجود ندارد چون اگر وجود داشت آدمی به آن شکل و شمایل با آن موهای بلند و ژولیده وجود نداشت و اشاره کرد به همان مرد کثیف و ژولیده که حالا داشت از مقابل آرایشگاه عبور می کرد . آرایشگر گفت : نه, من وجود دارم, چرا آن مرد به پیش من نمی آید ؟
مشتری گفت : و نکته همین جاست , خدا هم وجود دارد. دلیل وجود این همه این مشکلها آن است که مردم به سوی خدا روی نمی آورند و دنبالش نمی گردند.

نوشته شده توسط علی ساعت 06:08 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()


This Template Designed By Theme.MihanBlog.Com And Davood Jafari